the right to life
no torture
+
شنبه 1388/08/09 10:20 توسط ریحان
|
باد
و باران
تو را نوازش می کنند...
باور کن.
این چند روز حوصله ی هیچ آدم جدیدی رو تو زندگیم ندارم. نمی خوام آدم جدیدی منو بشناسه...
+
سه شنبه 1388/07/07 13:15 توسط ریحان
|
بیاین با هم دیگه درباره ی یه چیزی حرف بزنیم..
بیاین، با هم، درباره ی "الی" صحبت کنیم.
+
چهارشنبه 1388/07/01 18:58 توسط ریحان
|
این شبها، منو بردی اونجایی که همیشه وقتی بچه بودم می بردیم...
مثل احمق ها بقیه ادم هارو نگاه می کردم که "جوشن کبیر" می خوندن... انگار یک چیز عجیب بود..
داروی فشارش رو دستش گرفته بود و قرآن می خوند، همون موقع بغضم ترکید.. دلم براش سوخت، دوستش دارم...
+
شنبه 1388/06/21 13:58 توسط ریحان
|
دلم برای بارون تنگ شده....
پ.ن:نمی دونم چرا ۲ ماه هست ک دیگه نمی دونم این تو چی باید بنویسم...
+
دوشنبه 1388/06/16 10:11 توسط ریحان
|
+
دوشنبه 1388/05/05 20:32 توسط ریحان
|
and now you are asking me to listen cause it's worked each time befor
+
شنبه 1388/04/20 0:0 توسط ریحان
|
looking so innocent,
I might believe you if I didn't know
and now you are asking me to listen, cause it's worked before...j
+
سه شنبه 1388/04/16 11:54 توسط ریحان
|
این جهان پر از صدای
حرکت پاهای مردمی ست
که همچنان که تو را
می بوسند، در ذهن خود
طناب دار تو را می بافند...
پ.ن: و دو سال است، که من، آن بالا،با یک طناب کلفت، دور گردنم، منتظرم رها شوم....
حتی حاظر نیستند حرفهایم را بشنوند... و فقط محکومم کردند.. و من خیلی وقت است که دیگر سکوت کردم...
would you tell me I was wrong?i
would you help me undrestand?i
+
یکشنبه 1388/03/17 14:34 توسط ریحان
آنقدر با خاطراتم زندگی کردم
که حالا
وقتی می خوام یک لحظه هم بدون آنها باشم
احساس پوچی می کنم.....
پ.ن:بوی گند خیلی چیزها داره در می آد...
من آدم ترسویی هستم... ولی هیچ وقت فکر نمی کردم که از تصورات خودم هم بترسم....
من دارم می ترسم.
+
پنجشنبه 1388/03/07 14:6 توسط ریحان
جیغ بزن.. فریاد بزن... فرار کن...
مامان نباید تاوان آنها را بدهد....
و مانند سگی که وحشی شده، نوازشت کند.. تو وحشی شده بودی.
آرام باش.
پ.ن:نگین تو باید دقیقا دیشب خواب منو می دیدی؟
پ.ن۲:این جهان پر از صدای
حرکت پاهای مردمی ست
که همچنان که تو را
می بوسند، در ذهن خود
طناب دار تو را می بافند... (فروغ)
پ.ن۳: وقتی مورد محاکمه قرار می گیری(!) بیشتر خودت را می شناسی.. چون دیگران جایت حرف می زنن و نظر می دهند.
مانند یک قهوه "تلخ".

+
سه شنبه 1388/02/22 10:0 توسط ریحان
|
مانند یک بیگانه بی سر و پا بالا و پایین بپر....
هیچ کس نمی بیند.
هیچ کس نمی شنود...
محتاج دیدن و شنیدن دیگران هم نیستی.
ولی
محتاج یک دیوار سفت و مجکمی که فــــــــقط بشنوه...
پ.ن:این چند روز به پنجره ضربه می زدی و من با خوشحالی از برگشتنت به سوی پنجره می دویدم. ببار.
+
یکشنبه 1388/02/06 19:43 توسط ریحان
شلپ شلپ مثل بچه های ۳-۴ ساله توی چالهای آب خیابون راه می ری و اصلا عین خیالت نیست که تا زانو خیس شدی و شلوارت داره رو زمین می کشه و پاره می شه..
گوشی(!) هارو می ذاری تو گوشت و track های The enchanted garden رو از اول تا آخر با صدای بلند که دیگه مجبور نباشی صدای بوق ماشینهارو بشنوی گوش می دی...
شاید اونموقع و فقط اونموقع نسبت به متفاوت بودن نسبت به آدمهایی که یک جوری تو خیابون راه می رن و جلوشونو میبینن که انگار چند تا اژدها جلو پاشونه که قصد داره اونارو خیس کنه. احساس بهتری داشته باشی... و عاشق تنها راه رفتن زیر بارون و بدون چتر بشی.
+
چهارشنبه 1388/01/19 18:30 توسط ریحان
|
۱۳۸۸/۱/۱ـ۱/۱/۱۳۸۷
و فاصله ی این یک سال کاش مانند "ـ" بود... یک خط صاف وساده....
نه.نبود. اصلا نبود.
+
پنجشنبه 1387/12/29 18:35 توسط ریحان
|
یا هنوز بزرگ نشدیم...
یا متوجه تغییرات نشدیم...
یا حرفهایمان راست است..
!!!!!!
+
سه شنبه 1387/12/20 16:44 توسط ریحان
تیک تیک... تیک تیک...
ای بابا.. داره می گذره....
تیک تیک... تیک تیکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ....
بیدار شو... بیدار شو...
باهات خیلی حرف دارم....
+
دوشنبه 1387/12/19 13:0 توسط ریحان
"سختی ها آدم رو می سازه"
از ساخته شدن خسته دارم... به چه قیمتی...؟؟؟ گرونه. نمی خوام..
بذار مثل بقیه دخترا باشم که به مدل موی پسرا گیر می دن و دنبال چرت و پرت هستن....
دیگه نمی خوام ساخته بشم..
جا زدم... بریدم...
نه.
دیگه نمی خوام.....
بسه.
+
شنبه 1387/12/03 8:1 توسط ریحان
|
سرت را بلند کن...
می ترسی. می دانم... ولی نگاه کن.
I hope you can hear me
+
شنبه 1387/11/26 12:5 توسط ریحان
|
پارسال یک همچین روزی پشت اتق ccu انتظار می کشیدم که بگم
"امروز تولدمه"
امسال تو اولین نفر و با بهترین هدیه بهم تبریک گفتی...
+
شنبه 1387/11/12 8:16 توسط ریحان
|
دهانت را می بویند.
هنوز زنده ای؟!!
نگرانم. برایت خیلی نگرانم و ازت هیچ خبری ندارم.
save me from other soul. please...
دهانت را می بویند.
بخند عزیزم. بخند.
can you see me? can you feel me?
save me.
همه جا سیاه است
دیگر نور خورشید چشمم را می زند.
کجایی؟
صبحها وقتی می آیم چیزی جز صدای قدمهایم مرا همراهه نمی کند.
دز آن تاریکی آشکار....
البته "گویند" آشکار....
یک سفید. یک سیاه. یک دولاچنگ چنگ....
کم می شویم..؟ آیا واقعا کم می شویم؟!!!!
یا هر نتی که دوست داری با هر ریتمی...
برای تو.
همه ی این آوا ها. همه ی این ستایش ها....
سازها دارند ستایش می کنند. می شنوی؟ و نت ها ابزارشان است..
می بینی؟ زیبایی را ستایش می کنند.
تنهام و تمام دوستانم و تمام شنوندگان حرفهایم
به اجسام و احساسات خودم تبدیل شده اند.
"تو اجازه ناراحت کردن کسی را نداری"
can you feel me?
listen to me.
repeat after me "i live you"
تا حالا از دوست داشتن خسته شدی؟
شاید چون دوست داشتن ها واقعی نیست!!!! شاید!!!
کاش آدمها چیزهایی نمی دانستند.کاش فرزند یک دزد هیچ گاه نمی فهمید پدر دزدی دارد.کاش یک کودک هیچ گاه نمی فهمید که عروسکش نیست.
کاش یک مادر هیچ گاه نمی فهمید که فرزندش دارد می میرد.
و کاش من خیلی چیزها نمی دانستم.
و مانند انسان های اولیه در اندرون جنگل ها زندگی می کردم و هیچ کس پیدایم نمی کرد تا بخواهم تقاص دانسته هایم را بدهم.
صدای من را می شنوی؟
دفعه آخری که دیدمت باران می آمد و دیگر نتوانستم صورت ماهت را ببینم...
قبل از آنکه زیر خاک بروی
و من را با این همه خوبی و بدی تنها بذاری....
unable to stay... leave...
دلم برایت تنگ شده...
دلم برایت خیلی تنگ شده.
خستم..
در این دنیای سیاه که ابری از آلودگی روی این کوه به اصطلاح "زمینی" قرار گرفته رهایم کردی... حق داری... من هم رهایت کردم..
ولی می گویند تو رحیم و رحمان هستی...
صدایم را می شنوی؟ خواهش می کنم کمی از آن وقت تعریف نشده ات را به من اختصاص بده.. کمی و فقط کمی.
تنهایم..
خودم هم دارم خودم را تنها می گذارم.
چون خستم.
چون دیگر حتی خسته شدم که بس این برگهای کاغذ را با این "خسته" شدم ها پر کردم..
و خسته ام که هیچ کاری برای این خستگیم نمی کنم..
چون خسته ام..
چون بریدم.
و تصمیم با خودت بود.
او در را قفل کرد و تو می توانستی در را باز کنی...
ولی کجاست آن جرات قدیم.!!
unable to stay.. leave.
"finish"
can you feel?
پ.ن:حرفها حرفهایی با حفاظ در گوشه ی دلم بود. حفاظش شیشه ای بود و هر کسی می آمد و ترکی بر رویش می انداخت...
حالا خودم شکستمش...
+
یکشنبه 1387/11/06 14:32 توسط ریحان
|
"من حق ندارم کسی رو ناراحت کنم."
GOD
please delete me...h
+
جمعه 1387/10/27 14:39 توسط ریحان
|
گفتی آب نیست..
-برایت آب آورد...
سرد است... خیلی سرد است... نقش محبتت هنوز از کف دستم پاک نشده... او عادت کرده.. ولی من نه.
-دلم برایت تنگ شده......
دوست دارم باران بیاید تا به ملاقاتت بیایم....
-باران..
کجایی؟
دلم برایش به اندازه خوبی تنگ شده.....
چرا اینقدر خستم؟
پ.ن:آن هنگام که به هم اعتماد می کردیم... باید فکر این را می کردیم که "دوست" هویت خود را از دست داده....
خدا جون می بینی؟!!؟!؟ دارم می ترکم... "بخند...""بخند..." باز هم بخند... بگذار ببینن شادی... -شاد؟!؟!؟! هه...
+
شنبه 1387/10/21 20:20 توسط ریحان
|